فيگوئروآ ( مترجم : غلام رضا سميعى )

366

سفرنامه دن گارسيا دسيلوا فيگوئروآ ( سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول ) ( فارسى )

نزديك شدن طبق عادت فرياد زد اسپانيا اسپانيا . هنگامى كه نزد سفير رسيد سلام كرد و گفت چه مطلبى از طرف برادرم شاه اسپانيا براى گفتن داريد زيرا آمده‌ام تا مطالب شما را گوش كنم و بدانم كه مىتوانم براى شخص شما نيز مصدر خدمتى باشم . سفير كه فكر مىكرد شاه مىخواهد فقط حين العبور سخنان وى را بشنود و به همان اكتفا كند پاسخ داد آنچه من از طرف خداوندگارم ، پادشاه اسپانيا ، براى معروض داشتن به اعليحضرت دارم همان مطالبى است كه در شهر قزوين به عرض رسانيده و پس از آن نيز در نامه‌اى توسط برادر ملكيور در فرح‌آباد معروض داشته‌ام ؛ اما آنچه به خودم مربوط مىشود جز صدور اجازهء مرخصى و عزيمت به هرمز و اين‌كه اعليحضرت نسبت به اين روحانيان مسيحى عنايتى داشته باشند و بدانها اجازهء ساختن كليسا بدهند درخواستى ندارم . آنگاه شاه به دو گفت مىخواهم مطالب شما را در هر موردى بشنوم و بدين‌جهت برادر ( خوان ) يا هركس ديگرى از همراهانت را كه مايل هستى با خود بياور . شاه با گفتن اين سخنان مشعلها را به حال خود گذاشت و از ديگران دور شد و به طرف ديگر ميدان حركت كرد و جز قره‌خواجه و يوسف آقاى خواجه‌سرا را با خود همراه نبرد ، چنان كه سفير نيز جز برادر خوان تا ده و مترجمى را همراه خويش برنداشت . شاه كه حتى يك نوكر پياده براى نگاهداشتن اسبش همراه نداشت از اسب پياده شد و بر زمين نشست و سفير را نزد خود نشاند . قره‌خواجه و خوان تاده و مترجم نيز با كسب اجازه در برابر وى نشستند و يوسف آقا كه سلاحهاى شاه يعنى كمان تير و شمشير او را در دست داشت بىحركت پشت سرش ايستاد . ابتدا شاه آغاز سخن كرد و همان سخنان را كه قبلا به سفير گفته بود بازگو كرد و افزود كه علاقه دارد وى كاملا خشنود به كشور خويش بازگردد ، بنابراين آزاد است كه هرگونه پرسشى را مطرح كند زيرا وى او را بمنزلهء پدر خود مىداند . و اين سخنان را با چنان عطوفتى بيان كرد كه سفير احساس كرد سخنان شاه با آنچه در قزوين به وى گفته است تفاوت بارز دارد ، و چون شاه را سرحال ديد بتفصيل دربارهء آنچه به جنگ با